پنج ماهگی گل مامان
عزیزکم 5 ماهه شد برا اولین بار بعد از عوض کردنت اینقدر بازی کردی وقتی از آشپزخانه آمدم خواب بودی و مامان خییلی خوشحال کردی تا حالا خودت نخوابیده بودی ولی زود بابات با زنگ در بیدارت کرد ...
نویسنده :
مامان زهرا♥
21:41
روی شکم
عزیز مامان برا اولین بار 25/8/92 3ماه و 12روز خانه مامان بزرگ که بودیم رو شکمت افتادی البته روی تشک بودی ولی هر چه صافت میکردم بازم وارونه میفتادی چهار ماه و 8 روزت بود زندایجون تاتی بردت که فهمیدم قدم هم برمیداری و آغاز مهارتت در وارونه افتادن در چهار ماه 11 روزگی بود و دیگه هر چه میگذاشتمت رو زمین وارونه میفتادی ...
نویسنده :
مامان زهرا♥
21:13
محرم
جمعه 17 آبان ماه روز شیرخوارگان حسینی با مامان بزرگ و زن دای جونا و سید طاها و فاطمه سادات و دختر گلم به همایش شیرخوارگان امامزاده سید محمد رفتیم به شیر خوار حسینیم یه پیشانی بند یا علی اصغر دادند سال پیش خاله جان من برات یکی گرفته بود البته نمیدانستم تو تو راهی و امسال اونو برات گذاشتم پارچه سبزتو از کربلا برات آوردم و خاله جونت برات دوخت عسل مامان انشاالله همیشه حسینی باشه تاسوعا شب عاشورا خانه مامان بزرگ مثل همیشه نذری میدادند که ما خانه خاله جان بودیم تو رو یه میز خوابیده بودی و برا گلها بالا سرت ذوق میکردی ...
نویسنده :
مامان زهرا♥
21:03






